اینجا تمام تار و پودم درد دارد
بر پشت زخم تیغِ ِ یک نامرد دارد
اینجا تمام آرزوهایم کلنگی ست
چشمی به تاریکی به بی برگرد دارد
این عصر آزادی ست ، داور با رقیب است
طوفانی است و عزم شهرآورد دارد
چشمان تو یادآور قطب جنوب است
برف است و کولاک است و سوزی سرد دارد
از تو به من چیزی نمی ماسد عزیزم
از من به تو امّا دو دستاورد دارد
بر تخته تاس عشق میریزم من امشب
عشقم هوای باختن در نرد دارد
در باغهای رنگ ، رنگ ِ زندگیمان
تک سرفه های تلخ ِ صبری زرد دارد
پریشان 10اردی بهشت 94
دانه ها از بوسه ها روییده اند
شانه هایت اژدها دارد به دوش
میخورد اندیشه را
اژدهای مال و جاه
پریشان 11/11/93
من به اندازه ی قلمم قدم بر میدارم
تو به اندازه ی قلبت
قلمم هر روز کوچکتر میشود
قلبت هر روز بزرگتر
شاید دیگر به تو نرسم
" پریشان " 18 دیماه 93
گیرم که می زنی ... عزیزم چه میزنی ؟
گیرم که می کشی ... قشنگم چه میکشی ؟
گیرم که هر طرف که روی
هر تیمچه بنام توو
بنگاه روبراهِ توو ، روی ماه توست
با این همه مگس که نشسته ...
بر روی شیره ی شیرین لبان تو
آخر چه میکنی ؟
تعریف ها مکرّر و ...
تصدیق ها مقرّر و
هی آیه ، آیه ی باران ِنازل و در حدّ نازل است
این بازل ِ سوییس ... نه ببخشید !!!
بهم ریخت پازل و ...
اصلاً ولش ... همان روی ماه تو
خوشگل ، قشنگ ، عسل ، خوش صدا ، جیگر
ای بهترینِ خلق خدا ، ای خودِ خدا
این حرفهای من ...
.
.
.
تحمّل که می کنی ؟
اگر ترا به ستاره سپرده بودم کاش
که اسم رمز شب ت را به او نمی گفتم
که نیمه های شب
به خواب خسته ی آهسته ات نمی آمد
دلم از آنهمه غفلت هنوز غمگین است
چگونه نوشیدم شور و تلخِ آن دریا
سپس چطور بگویم ؟
ترانه ای که برایت سروده ام این است
(پریشان)
من به بی رنگی آن چشمه که در دامنه می لغزد ایمان دارم
و به آرامش ِ دشت
و به تنهایی ِ باد
من به چشمان تو ایمان دارم
دوست دارم که دلم را جایی بگذارم
که اگر باران آمد
کمی آواز بخواند
دوست دارم بروم همسفر باد شوم
چشم در چشمه ی خورشید بدوزم
که کمی خیس شودقصه ی زندگیم را به تفصیل تعریف کنم
دوست دارم که پس از خستگی مشغله ی روزانه
نان گندم با سبزی بخورم
زیر مهتاب بخوابم
صورتم را هم هر صبح بشویم با شبنم
تو چطور
تو آآآآآی ی ی آزادی
کی میرسی پس کوچه ی بن بست آبادی
کی می تکانی خواب را از چشمهای روشنِ شادت
کی می دوانی اسب چالاکت ، به روی تپّه های خشک این وادی
کی میکنی از عاشقانت این سوی دیوارها ... یادی
"پریشان"
7/مهر/92
در خیابان سکوت ، زندگی ها جاریست
کم کمک می خیزد باد
در خیابان سکوت ، گفتنی ها جاریست
در خیابان سکوت ، من و شب همسفریم
من و ذهنیتِ تو همقدمیم
من و ذهنیتِ تو می رقصیم
نرم نرمک به آهنگِ سرورِ یک غوک
من و ذهنیتِ تو دل می بازیم
به آرامش ِ مبسوط چنار
چه سکوتی ست نشاط آور و گنگ
چه سکوتی ست فرح بخش و لطیف
چه سکوتی که در آن
شب و ذهنیتِ تو در جریان است
تبِ تو در جریان است
و مرگ ، تاری از ذوق در او لرزان است
و تبی همچون بهبود در او درجریان است
و مرگ ...
زندگی همچون باد ، در خیابان سکوت
می وزد در جانش
مرگ زیبایی ِ احساس حیات است
مرگ موسیقی متن است ، به رگهای نمایش جاریست
مرگ در جریان است
( مجموعه شهر باران )
انتشارات گفتمان1379
بازهم طوفان مرا بر بالهایش برد برد
آرزوهایم کجاست ؟
قصه ها ونقل هاو گفتگوهایم کجاست؟
من دلم رنجیده است
بارها گریانده وخندانده وخندیده است
بارها پوسیده است
روزها و ماهها و سالها
باسرود خویش تنها بوده است
بارها و بارها با یارها
مست و خوش در دشت و صحرا بوده است
هم در آغوش نسیم ، هم درآغوش غروب
هم کنار نازنین بانوی دریا بوده است
گاه با رویای خود خوابیده است
گاهی از کابوس خود ترسیده است
زیروبم ها ی زمان بشنیده است
الغرض یک گرگ بالان دیده است
این دل اما سالهایی هست ... نیست
درسرش حال وهوایی هست ؟ نیست
خنده ی آتشفشانش گم شده
شعر در دست و زبانش گم شده
اشک هم از دیدگانش گم شده
چندوقتی هست که افسرده است
این گیاه دستچین پژمرده است
باز باید آتشی افروختن
تا ملالش رابه آتش سوختن
شور عشقی داشتن ،دل باختن
قصر امیدی باید ساختن
دیده بر فردا وفردا . . . دوختن
گل سرخی به خواب خود دادم
غزلی را برایم ازبرخواند
آن غزل را به سنگ ساییدم
سنگ درآب رود جاری ماند
رود را با عطش فرو خوردم
بید وحشی به شب شکایت کرد
شب بدنبال سرخی گل رفت
سرخی گل بمن سرایت کرد
من دلم را دلیل آوردم
دل به سلول انفرادی رفت
این دلِ بی تپش که تنها ماند
با خیالت به خواب شادی رفت