ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 |
کدخدا خیال کرده ای که چه ؟
جمع کن بساطِ جلفِ حیله های کهنه را
کم بگو که خانِ ده ، با آژان هم آخور است
نانِ هرکسی که با عمّال خان
در بیفتد آجر است
دیگر این ده آن دهِ گذشته نیست
گرچه آغلت هنوز
از صدای میش و قوچ ها پر است
گرچه گاوِ لاغرِ قلی
سر به آخور است
در عوض
دختر بزرگ میرزاحسین و گلنساء معلّم است
این درو که میرسد
پول اسبِ زینعلی
خرج درس و مشقهای یارعلیِ دکتر است
دیگر این ده آن دهِ گذشته نیست
این درو تفنگهایمان پر است
سلام.خسته نباشید.یک اعوتنامه رسمی ازشما.
حتما تشریف بیاورید ممنون میشیم
سلام
نه تو می مانی و نه اندو
و نه هیچ یک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریا نند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...
سهراب سپهری
درود
شعر ی دارای هیجان و پر محتوا و دارای اثرگذاری قوی
سلام با احترام دعوتید
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
فروغ
سپاس جناب سلیمی خواندمتان با شوق
دیگر این ده آن دهِ گذشته نیست
دیگر هیچ چیز جای خودش نیست حتی دلها هم بر جای خالی سایه ها تاب می خورند ...
ممنون از تشریف فرمایی دوست خوبم
درود خدمت جناب سلیمی بزرگوار
شعر زیبا و بی نقص شما رو خوندمو بینهایت لذت بردم.
واقعا هم این ده دیگه آن ده گذشته نیست ،چه سوژه ی جالبی رو انتخاب کردید.انتخاب سوژه ها و تصویرسازیهاتون فوق العاده و منحصر به فرده.
دست مریزاد
ضمنا دیروز اومدم دعوتتون کردم یادم رفت آدرسمو بذارم.میبخشین.
با احترام دعوتید
دی کوزهگری بدیدم اندر بازار بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
و آن گل بزبان حال با او میگفت من همچو تو بودهام مرا نیکودار
دیگراین ده آن ده گذشته نیست این درو تفنگهایمان پر است... بسیار زیبا بود لذت بردم
شگفتا!
ردپای دزد دهکده ما روی برف،چقدر شبیه چکمه های کدخداست...
تشکر خانم کهندانی
قلمتان مانا؛ قابل توجه بود.
سپاس از نگاهتان دوست عزیز
سلام
شعر زیبایی ایست
من عاشق شعری ام که درآن معلم به کار رفته
اخه کوچیک شما افسانه هم معلمه
خوشحالم از آشنایی خانم معلم ... سلام
سلام
ممنون از ابراز لطف شما
کدخدا را خوندم
زیبا بود
این تفنگ و خشونت وو اینا دیگه قدیمی شده
حرف از بحث و گفتمان و تسامح و این حرفاست دیگه حالا
موفق باشید
ممنون از نگاهتون دکتر
تو دهات هنوزم راه آخره
ضربــــه آخر را خدا زد
وقتی برای رفتنتــــ استخاره گرفتی
و....
خوب آمد
چه پایان زیبایی . احسنت. هرچند فضا و زبان به روز نبودولی زیایی که همیشه در به روز بودن نیست . هست؟
بالا بروم پائین بیایم
دلتنگ ترم می کنند خیابانها
می آیند در من به راهپیمایی
بالا و پائین می کنندم
که تغییر کند نظامم
مگر من اما عوض می شوم؟
در خیابانهای عصر
زنان بسیاری را دوست داشته ام
هرگز یکیشان اما/ آنقدر زیبا نبوده است
که اندکی مرگ را
به تاخیر بیاندازد
دعوتید .تشریف بیارین برای خواندن و گفتن
راست گفتهای.. خیلی راست.
اما تاسف بخوریم از این که با گذشت چند قرن از رنسانس غربیها ما مجبوریم هنوز این حرفها را تکرار کنیم.
ضمنا ضمن تشکر از حضور پرلطف جنابعالی در وبلاگی درویشیام عرض میکنم که دو بار پیش از این آمدم اما نمیدانم چرا نتوانستم سایتتان را باز کنم!
سلام سلیمی جان
کدخدای باحالی بودباید قصه شو فیلمنامه کنیم
زیبا نوشتید
دیگر زیبا نیست
فقط به درد ِ شکار می خورد گوزن،
به درد ِ تکه تکه شدن،
وقتی از دوربین تفنگ او را تماشا می کنی! /رسول یونان
مثل همیشه قابل تحسین . . .
قصه گوی پیر...
تو فریب قصه های کهن ات را خورده ای و ما نیز!
سالهاست که کلاغ ها به خانه هایشان رسیده اند...
شعر زیبا و دلنشینی بود . اینم آدرس وبلاگم
www.pichakaaneh.loxblog.com
سلام؛عرض ادب واحترام خدمت شما نویسنده توانا بامطالب تازه هورامان هانه به رچه م و شروع به کاروبلاگ جدید به آدرس http://hawramanktab.mihanblog.com/کتابخانه هه ورامان(یانه ۆ کتێبۆ هه ۆرامانی منتظرحضوراستادانه شماهستیم تاماراراهنمایی فرمایید.
کدخدا هم دستش با اونا تو یه کاسه بود کاسه ی خون خون مردم ده
مرسی که سر زدید ولطفی که داشتید
آنان که خشم می کارند توفان درو میکنند
این را حتما به کدخدا خبر بده
دوست عزیز به روزم اگه تشریف بیارید ممنون میشم از نظراتتون بهره مند بشم
سلام
منتظر مطب زیبایتان هستیم
خدایا!
.
تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم؛
تو را بخشنده پنداشتم و گنهکارت شدم؛
تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم بازگشتم؛
تو را گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم؛
تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی؟
------------------------------------------------------------------------------
سلام آقای سلیمی...از شعر کدخدا خیلی خوشم اومد...مرسی
و ممنون از اینکه سر زدین.(من عادت ندارم دوستان رو به وبلاگ دعوت کنم...در وبلاگ من به روی همه ی دوستان بازه...هر موقع شریف بیارید خوشحال میشم...البته تاخیر من رو برای حضور در وبسایتتون ببخشید...این روزها یک کمی سرم شلوغ بود )
سلام جناب سلیمی
ممنون از دعوت شما. شعر زیبا و قابل تأملی از شما هنرمند فرهیخته خواندم و لذت بردم . ولی با همه ی زیبایی متأسفانه باید به عرض برسانم که با توجه به وزن نیمایی شعرتان ،دو مصراع زیر
کم بگو که خان ده ، با آژانها دم خور است
نانِ هرکسی که با ما در بیفتد آجر است
ازنظر وزن عروضی اشکال دارند . اصلاح شوند بهتر است .
موفق باشید
ممنون جناب نصر فرمایش شما در مورد اشکال وزنی درست است
ولی هنوز جایگزین مناسبی برایشان پیدا نکرده ام که هم اشکال وزنی را حل کند و هم مفهوم مورد نظرم را برساند
سلام
چرا نمی یای یه سر بزنی؟
آپ کردم ها !!!
سلام
قشنگ بود درود بر شما و کد خدا
سلام
به روزم
سر بزن
با اجازه پیوند زده شدید
اجازه ی ما هم دست شماست شهرزاد عزیز
سلام جناب سلیمی عزیز
امیدوارم سلامت باشی.فضای روایی شعرهاتونو دوست دارم.حرف و سوژه ای که انتخاب می کنید هم.هر چند کمی مستقیم گویی شاید من مخاطب را از برداشت های مختلف دور کنه.
در کل زیباست.راستی به روزم.تشریف بیارید/
سلام سلیمی عزیز
و ممنون که آمدی و خوشحالم کردی
بابت اون اشتباه لپی هم که تذکر دادی ممنون.به لطف شما اصلاح شد
سلام جناب سلیمی
چرا دیگر نمی نویسید؟؟
سلام افسانه ی عزیز
بزودی ... !
سلام؛برنویسنده توانا ودوست مهربانم ؛وبلاگ هورامان هانه به رچه م یکساله شد؛لطفاٌ با حضور وارائه دیدگاه خودتان مارادرادامه وبلاگمان راهنمایی فرمایید.
سلام
ممنون از لطف و همراهی شما
زیبا بود.باشد تا در صف خریداران باشید
خودت خیال کرده ای که چه؟
جمع کن بلاگ زشت و کم حضور بی تهت
کم بگو به کدخدا
این ده آن ده گذشته نیست
جمع میکنیم تو را و این بلاگ دشمنانه را
این درو تفنگهایتان پر است؟؟
در عوض
این بسیجیان به صف نشسته اند
دستشان گاز فلفل است
پول نفت و گازمان
خرج ابتیاع بمب و تیر و باتوم
خرج شکنجه است
درود برشما
سیمین هم از جمع ما رفت یادش را گرامی میداریم
راستی ی سوال
نطرت را میخوام: آنهم در مورد کسانی که نقل کرده اند در هنکام رجز خوانی( عمر ابن عبدود)
علی که جوانی بیش نبوده وتوانایی ویارای مقاومت در برابر ان جنکجوی کهنه کار و دلیر را نداشته .بر خلاف قواعد جنک در ان زمان .مشتی از خاک در چشمانش پاشیده وهمینکه چشمانش را بسته وسعی داشته پاکش کند وهواسش نبوده علی با یک ضربت شمشیر پای اورا قطع و بعلت عدم تعادل از مرکب فرو افتاده وسپس علی روی سینه اش می نشیند . که او اب دهن به صورت مبارکش می اندازد وعلت این کار بد وی را جواب ان کار علی میدانند چیست ؟ و آیا صحت داشته یا نه ؟
ضمنا اکه دوست داری مرا لیک کن وخبرم کن تا بلینک
هر روز می نویسم اما حتی سایه اش را هم نمی بینم..
پیچیده شده تمنای حضورش....................