آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینههای اضافی فقط با این نرمافزار تمام شبکه ها را ببینید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
زندان
در این زندان که گاهی نام ، گاهی ننگ
گاهی صلح ، گاهی جنگ
وقتی خشم ، وقتی ناز
و وقتی نوحه ، گاه آواز میخواهند
من و تو کارمان زار است
چرا ؟ چون حرف من از راستی تلخ است
چرا ؟ چون گوش تو از راست بیزار است
ابعاد شکفتن
ابعاد شکفتن را
از زاویه ی دید من امروز تو بنگر
تا قامت من خم نشود
زَهره ام ازهیبت غم آب شده
اخم تو درهم نشود
تار مویی ازسرتو کم نشود
باعث مرگم نشود
دوچشم زیبات مگر، قافله سالارغم است ؟
نرگس شهلات اگر، پرتو اسم اعظم است
زود به داد من برس
که وقت ماتم نشود
سایه ی سبز دوستی
از سرِ ما کم نشود
هفت سین
و نوروزی از عمر خواهد گذشت
از امسال تا سال ِ دیگر سه روز و سه شب
بتازیم اگر میرسیم
از امسال تا سال ِ دیگر در این حول و حوش
عجول و خجول و خموش
ز من تا تو با یکدگر میرسیم
من عیدی ِ ناقابلی ... اگر میدهم
به تو تکّه ، پاره دلی ... اگر میدهم
تو هم زندگی را به من میدهی
تب ِ بندگی را به من میــدهـی
که بر همدگر بیشتر میرسیم
از آن روز ِ بیگانه از عشقِ تو
به امروز ویرانه از عشق ِ تو
به دیدار هم بی خطر میرسیم
اگر قسمت آمد به دیدارمان
اگر بخت ِ خوش شد خریدارمان
به آن لذّت ِ داغ و تبدارمان
گدازنده تر ، داغ تر می رسیم
سیمین دانشور بانوی ادبیات معاصر ایران زمین
سیمین هم از میان ما پرکشید
سیمین دانشور عصر امروز (پنج شنبه 18اسفند ماه) پس از یک دوره بیماری در منزلش در سن 90سالگی از دنیا رفت.
سیمین دانشور (متولد 8 اردیبهشت سال 1300خورشیدی در شیراز) نویسنده و مترجم ایرانی است. وی نخستین زن ایرانی است که به شکل حرفهای در زبان فارسی داستان نوشت.

مهمترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به 17 زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروشترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب میشود.
وی همسر مرحوم جلال آل احمد نویسنده ی صاحب سبک ادبیات داستانی ایران است
دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود.
در گذشت این بانوی هنرمند را به جامعه ی هنری تسلیت عرض نموده وشادی روحش را از یزدان پاک خواهانم
گلپری
باد میپیچد به هرسو،بوی یار آورده است
کوله پشتی کرده پر ، بوی بهار آورده است
من بسویش میدوم ،او میکند ازمن گریز
لذت عشق است واین بازی ببارآورده است
جام عشقم را نموده فتح او، با این حساب
درمحـبت دل مــدال افـتخـار آورده اســت
شب بیاد چشم اوگیرم دوصد حس غریب
وهمِ من دستی ست روشن،چشمه سارآورده است
گلپری رخ ، نازنینِ شهرمن درخاطرات
عطرتندی پاک دور از انتظار آورده است
درکدامین
قصه یادم نیست میخواندم که باد
عطر مریم را برای اعتبار آورده است
خشم
آن موجِ کف به لب
آن موجِ تند خشم
رگبار فحش به ساحل نثار کرد
طوفان چه کرد ... ؟
خشم بر انگیخت
دریا چه کرد ... ؟
جنگ بپا کرد
ساحل صبور بود
ساحل وقار داشت
از سیلی دریا نجنبید
هم ناسزای موج نشنید
...
طوفان تمام شد
دریا ... رام شد
دیگر
موجی نبود ... ؟
نه ...
خشمی نبود ؟
نه ...
دریا
شرمنده بود
از سینه ی ساحل عقب رفت
خورشید از پس کوچه ی جنگل در آمد
طوفان
همراه ِ شب رفت
کدخدا
کدخدا خیال کرده ای که چه ؟
جمع کن بساطِ جلفِ حیله های کهنه را
کم بگو که خانِ ده ، با آژان هم آخور است
نانِ هرکسی که با عمّال خان
در بیفتد آجر است
دیگر این ده آن دهِ گذشته نیست
گرچه آغلت هنوز
از صدای میش و قوچ ها پر است
گرچه گاوِ لاغرِ قلی
سر به آخور است
در عوض
دخترِ بزرگِ میرزا علی معلّم است
این درو که میرسد
پول اسبِ زینعلی
خرج درس و مشقهای یارعلیِ دکتر است
دیگر این ده آن دهِ گذشته نیست
این درو تفنگهایمان پر است
یلدا
با سلام به به همراهان خوب و صمیمی خودم
مختصر عرض کنم که تاریخ میگه ما ایرانیها مردم شادی هستیم ، دلیلش هم تقویم ِ پر از جشن ماست ، حالا اینکه چرا ما با شادی بیگانه شدیم دلایل مختلفی داره که مورد بحث من نیست ولی تصمیم دارم فارغ از همه ی آن دلایل با کمک شما راهی را آغاز کنیم که در عمل به نتیجه ی دلخواهمان بیانجامد
حال اگر بامن هم رایید یکی از این جشنها یعنی یلدای نور چشممون داره میاد ومن دارم میرم براش گل بخرم شما هم میاید ... ؟
________________________________________________________________
________________________________________________________________
واما شعر...
بید لیلی
در آنسوی
تو هستی بید لیلی
و موی افشانده ای بر صورت جوی
تمام باغ را پر کرده از حرف
کلاغ ِ عاشقِ برف
تمام باغ را از حرف این موی
و این جوی
و این سوی ...
منم من باد سرگردان مجنون
که یک عمر است میگردم
تمام دشتها و باغها را
از این سوی به آنسوی
به هر مویی که فکرش را کنی افشانده ام دست
به هر چشمی زدم روی
ولی حالا تمام آرزوی من همین است
شَـــــــــوَم جوی ... !
باتو میگویم
من براهِ رفتن ازخود ازهجوم یک خیال
ازهجوم حیرتی از یک سـؤال
درقدمگاهِ خودم میآمدم
ازهجوم وحشت از یک اتهام
یک جماعت صبح درمیدان شهر
داد میزد اینچنین ؛
« شاه را زربفت بس زیباست برتن »
قال میکردند؛
این وزیر دست چپ ، با آن وزیر دست راست
آن گدای چشم چپ ، با این حقیر حقه باز
با تصنع ... به به و ... چه چه
من به رویای تو دل مشغول
تو به رویای خودت خرسند
ناگهان فریاد زد ؛ آن کودک گستاخ بازیگوش
تیز درمیدان شهر
قاه وقاه و... قاه
« شاه را... ! لخت است »
من براهِ آمدن ازخویش
از تأثر منفعل ازبیخ وبن مغشوش
با خودم گفتم اگر دیدم ترا در راه
با تو میگویم ؛
ای که خود هم نقش یک خورشید میبینی
یا بیا اندیشه های لخت خود بنگر