صبح شد زنده ام هنوز انگار
باز زنده در آمدم از غار
تب تمام شب از تنم میخورد
مثل زالو و چشم من بیدار
زندگی مثل درد جریان داشت
توی رگهای خسته ی بیمار
باز رفتم سراغ کفترها
یک لبم فحش ، یک لبم سیگار
سر زدم دبه ی شرابم را
منتظر بود گوشه ی انبار
دیشب اما زمین هوایی بود
پر تنش بود سخت ! لاکردار
بازیِ مشت بر هوا بود و
مشت خالی دوان توی بلوار
در دل آکنده از امید و شعور
بر هر انگشت شعله های شعار
ماشه امّا به شاعری مشغول
بحرهای طویل چون رگبار
فاعلاتن مفاعلن مقتول
می سرود و سروده اش خونبار
یک دل سرخ روی دستم ماند
یک تک سبز رفت پای دار
بازی دیگری شروع شده است
من هم آماده ام در این پیکار
حکم کردی و مشت ها پر شد
با دلی شاهِ خشتکرد شکار
دستِ آخر شروع شد ارباب
این ورق هات! از زمین بردار
دست ها را بهم نزن دیگر
هی نکن این نتیجه را انکار
هیمنه ت ریخته کف آسفالت
آرزوهای مرگ بر دیوار
۲۴ آبان
پریشان سلیمی
بیچاره وطن که مردمانت ماییم
تو پیرزنی و ما همه برناییم
انگار ترا کنیز خلقت کردند
انگار برایت حضرت والاییم
بیچاره وطن تو رختشوی دگران
بدبویی و چرک ، رنگ و بوی دگران
سیلی بر خود خنده به روی دگران
انگشت نما و آبروی دگران
بدبختی ما همین توهّم بس که
از کیسه ی تو سوار بر آنهاییم
بیچاره وطن ، غریب ، بیکس ، بیمار
دور و بر تو کور و کچل هم بسیار
هی داد زدی و گله کردی از شب
اما نشدیم از این تغافل بیدار
فرزندانت دربدر و خانه بدوش
بیچاره ترین تر از خودِ تو ماییم
یک طفل حرامزاده ی دیگر رفت
با پای پیاده آمد و با خر رفت
بیچاره و بی مایه و بی اصل و نسب
پستان ترا گاز گرفت و در رفت
«هر جا که رویم و یا به هر جا برسیم»
عشق تو اگر نبود ما تنهاییم
بدبخت وطن ، مادر بیچاره وطن
چرکیده ، چروکیده ، جگرپاره وطن
عشاق تو در بند و به زنجیر و به حصر
افسرده ، غریب ، دور و آواره ، وطن
حال تو اگر بد است ، ما تنهاییم
شأن تو اگر که پست ما رسواییم
بیگانه ی مستی این زمان شوی تو شد
باری به دلت گذاشت ، ناروی تو شد
جوشی ، دُملی ، میان ابروی تو شد
یک سطل زباله وسط جوی تو شد
هر چیز که داشتیم دزدان بردند
بغضی به گلو نشسته در ای واییم
آنان که چو سایه در نقاب پشتند
از کاسه ی خون نانشان آغشتند
مستانِ میِ قدرت و پول و تزویر
امروز دوباره دخترت را کشتند
ما ساکت و منزوی نشستیم کنار
مثل همه شب منتظر فرداییم
پریشان
۲۵ /شهریور/ ۱۴۰۱
از ما که گذشت
اما شمایی که میمانید!
قدرت مطلق را به هیچ فرشته ای واگذار نکنید
حتی اگر به چشم خود دیدید
بال زنان از آسمان فرود آمد
زیرا
شیطان هم بال دارد
پریشان سلیمی مهرماه 1401
در کوچه های خلوت تردید
آنکس که میگوید
تنها نمی مانم
دچار بیم تنهایی ست
تنهایی انسان بخش سخت و تاریکش
بیماری در بیم تنهایی ست
این داستان ماست
مردی که هرکس را که بر میخاست
بیماری از بیم تنهاییش را درمان کند میکشت
درمان تنهاییش را می کشت
اما مگر کشتن دوای بیم تنهایی ست؟
این دیو تنهایی تن ها را
یک دیو تنهای دگر میکرد
تا یک نفر این دیو را میکشت
خود دیو تنهایی دگر می شد
این دیو را تنها با دیگرا امکان کشتن بود
@پریشان سلیمی
مهرماه 1400
ایران مرا رها کن از دست
بگذار به شیبِ شب بیوفتد
در آتش این و آن بسوزد
صد تکّه ، وجب ، وجب بیوفتد
بگذار به تیفوس و به طاعون
در رنج و تعب به تب بیوفتد
از قهر خدا به خود بلرزد
از کلّ جهان عقب بیوفتد
هی ناله زند ، گریه کند ، زار
از شادی و از طرب بیفتد
با دست به پشت دست کوبد
بر حیف و عجب ، عجب بیوفتد
بهتر که به صدهزار نعمت
در دست_ عرب ، حلب بیوفتد
#پریشان
خیابان زل میزند بتو
تابلوها گردش به سمت تو دارند
درختان با سرهای خمیده نفس میکشند ترا
از پیاده رو تنــه میخوری
میخـــندی
ورهگذرانی که ترا با دهان تماشــا میکنند
آهـــــــــای ایستاده در بلندی
به من بگو چه کنم با دلی که ...
از فاصله چیزی نمی فهمد
#پریشان
1394/2/1
وقتی شما از عشق میگویید میخندم
وقتی که راه راست میپویید میخندم
وقتی دچار خوش خیالی های پروازید
وقتی بجای پر پُر از مویید میخندم
وقتی به دنبال دل شاعر نمیگردید
وقتی به جای چشم ابرویید میخندم
اینجا تمام جلوه ها بر عکس معنی هاست
وقتی پرِ طاووس میجویید میخندم
وقتی خجالت میکشم از جرم ناکرده
وقتی شما اینقدر پر رویید میخندم
ما کشتگانِ انتهای فیلم ها هستیم
وقتی که خون از دست می شویید میخندم
پریشان
آذر 94